ر ـ پاییز
دست نوشته
۱۳۸٥/۱٠/٢۱ :: ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ

پنجره هاي مه گرفته , باغچه هاي گلهاي يخ . حيات هبوط , خانه هاي ابري , آدم هاي زرد , آسمان خاكستري و باران هاشور مي زند خاطره هاي سبز را . من سردم است . من سردم است.كبريتي برمي دارم و همه شمع ها را روشن مي كنم . تو اما خاموش مي كني , تو شمع ها را 25 بار خاموش مي كني و هلهله و پايكوبي بادبادك ها را و سقف كاغذرنگي خانه ها را آذين مي بندد و اينچنين من و تو ما مي شويم . متولد مي شويم در روزگار بي سلام و بي چراغ . تو قلم مويت را بر مي داري و نقش مي زني: كلبه اي آبي , بركه اي سبز و من آفتاب را به سطح مشترك زندگيمان دعوت مي كنم و آنگاه به استقبال گل هاي سنبوسه مي رويم . شكوفه هاي غربت گيلاس را در آغوش مي كشيم و براي سنگچين متروك آبادي از كوه سنگ مي آوريم. باران مي بارد و آسمان مدام خط خطي مي كند مزرعه هاي گندم را . موسي كفش هايش را درآورده است وقتي صداي خدا از حنجره درختان گردو طنين انداز مي شود . مسيح در كوچه هاي بن بست راه مي رود , آواز مي خواند تا آخرين مرده آبادي جاذبه هاي مرگ را از تن خاكستري اش بيرون بياورد . چه دهي بايد باشد كوچه باغش پر موسيقي باد .

                                          ******

باران مدام مي بارد و آسمان مدام خط خطي مي كند مزرعه هاي گندم را. آه چقدر هوس نان كرده ام . آن سوي دشت دهنوي آتشي پيداست . تو رفته اي , تو رفته اي آن سوها تا براي خودم و خودت نور بياوري تا كلبه كوچك كاهگلي مان را گرم كنيم و بياد همه پيامبران مرده در خويشتن شمع ها را روشن كنيم . من 25بار فوت  مي كنم و جهان بيكباره تاريك مي شود چقدر چشم ها شرجي اند , چقدر مزرعه هاي گندم نزديك اند ,چقدر تو  دوري . افسوس كه نمي دانستي سالها پيامبر يك مترسك بوده اي . من پرچمم را برداشته ام , همان پرچمي كه قرار بود به نشانه فتح جاده هاي مه آلود بر بلنداي الوند بياراييم . من پرچمم را برداشته ام و آن را آرام روي مزار خودم مي گذارم . آه خداي من چه بيهوده بود , روياي فتح .



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه