ر ـ پاییز
دست نوشته
۱۳۸٦/٤/۱٤ :: ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ

چند روز پيش به صورت كاملا اتفاقي كتاب فارسي عمومي دانشگاه پيام نور را ورق مي زدم تا اينكه نگاهم روي يكي از اشعار سهراب سپهري(ماه بالاي سر تنهايي است....)حسابي زوم شد. با اينكه شايد چندين وچند بار شعرهاي سهراب را مرور كرده ام اما باز هم دلم براي خواندن آنها تنگ مي شود نمي دانم چرا شايد به خاطر حس ناسيوكاشانيسم باشد.بگذريم در جايي از اين شعر آمده است:

 ياد من باشد بروم باغ حسن

گوجه وقيسي بخرم

ياد من باشد لب سلخ طرحي از بزها بردارم.

تا اينجاي كار اين كلمه سلخ است كه براي شما نامفهوم مي باشد اما زياد نگران نباشيد چون مولفان گروه ادبيات پيام نور مشكل فوق را  حل كرده اند:

سلخ =مسلخ(؟) = كشتارگاه (!)

اما قضيه زبان فارسي وشايد عربي(!) چندان هم كه ما فكر مي كنيم قضيه دو دو تا چهار تا نيست.كاش آنهايي كه مفهوم كلمات را اينگونه به سلاخي مي برند اندكي ترديد مي كردند و اندكي تحقيق تا  شاهد گافهايي از اين دست نباشيم:

سلخ در حقيقت محل ذخيره آب قنات وچشمه به منظور تنظيم آب براي آبياري باغهاي روستاست. و چوپانها در ساعاتي مخصوص گله هاي بز را براي خوردن آب واستراحت به لب سلخ مي آورند.

البته لازم به ياد آوري است كه مفهوم كشتارگاه هيچ خللي را به اين شعر – از نظر معنايي – وارد نمي كند اما بايد پذيرفت كه با زبان شعري سهراب در تضاد وتعارض كامل قرار دارد شعر او يك شعر لطيف با زباني نرم وسرشار از مفاهيم عرفان طبيعي (سبك هندي) است كه شما را مي خواهد از يك حوض ماهي واز يك شب مهتابي و از بزهايي كه كنار سلخ لم داده اند ويا در حال خوردن آب هستند به سمت يك نوع ملكوت ببرد ملكوتي با طعم طبيعت. وبه قول سيمين بهبهاني شعر سهراب مانند يك دوربين فيلمبرداري است كه تمامي زيبايي هاي طبيعت را در مقابل شما قرار مي دهد .آيا بزهاي كشتارگاه نرم ولطيف اند آيا بزهاي كشتارگاه زيبايي هاي طبيعت اند؟

 



موضوع مطلب :

۱۳۸٦/٤/٩ :: ۸:۱۳ ‎ب.ظ

سلام بالاخره شکسته شد میگید چی؟خوب معلومه هم طلسم بروز نشدن وبلاگ و هم رکورد بروز نشدن آن(چه شود!!!!) بگذریم این هم یک شعر از مولانا روح الله عسکری:

به صحرا شدم عشق باریده بود            و هر سایه، آیینه، زاییده بود

هوا ،گرگ و میش هبوط زمین                زمین ،حجمی از بهت ماسیده بود

تمام زمانهای خاکستری ،                    پر از لحظه های پرستیده بود

و مردی که باید بیاید ،شبی                 برای درختان سیب رقصیده بود

و کاش آخرین مرد تقویم من                شبی خواب یک جمعه را دیده بود



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه