ر ـ پاییز
دست نوشته
۱۳۸٦/٦/۳۱ :: ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ

قسم به پاییز

 وقتی هبوط درختان سیب آغاز می شود

 قسم  به تلخی آسمان غروب

 آنگاه که کلاغهای فاجعه اوج می گیرند 

 قسم به اتوبانهای زرد وخیابانهای خاکستری

 قسم به بزرگراه بعثت که هیچ انسانی برانگیخته نشد

 وبغض خیس او آبستن  پیامبری نبود

 قسم به حجم سبز کاج

 قسم به آیینه های شکسته و پنجره های بسته

 قسم به غربت انسان در پیاده روهای بی حوصلگی

 قسم به صلیبهای قد کشیده تا اوج

 

                    هر آینه

                              مسیح

                                                 در راه است.     



موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٦/٢٠ :: ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ

اصلا قصد نداشتم به موسسه گل آقا بيايم .فرزام با من تماس گرفت و دليل نيامدنم را به كلاس پرسيد.گفتم كارها را اصلا حروفچيني نكرده ام و مطلب نسيم وماني هم اصلاح نشده اند.امروز قطعا بوسيله پويا فروخته خواهم شد.فرزام گفت خودت را لوس نكن امروز شايد آخرين جلسه كلاس طنز مطبوعاتي باشد.به اتفاق او مطالب را تصحيح وحروفچيني كرديم.من دقيقا ساعت پنج به كلاس آمدم.پس از خوش وبش با بچه ها، ماندانا با هديه اي در دست خطاب به من گفت : تولدت مبارك!تازه يادم آمد كه در حوالي روز تولد من به سر مي بريم.از او تشكر كردم وادامه مذاكراتم را با پويا از سر گرفتم خيلي دلش مي خواست كه من آن هديه را تحت عنوان« رانت » به او بدهم اما من ترجيح دادم تا قضيه بيشتر از طريق ديپلماتيك حل شود تا اينكه بخواهم هديه روز تولدم را وجه المصالحه قرار دهم.كلاس كه تمام شد سريعا به خانه آمدم.آپارتماني كوچك در خيابان مالك اشتر.مادرم زنگ زد.گفت:كجا بودي الان نزديك سه ساعت است كه همراهت را مي گيريم ولي جواب نمي دهي داشتيم كم كم دلواپس مي شديم؟گفتم: موسسه گل آقا بودم آنجا موبايل آنتن نمي دهد حالا چه كار داشتيد؟گفت : مي خواستيم روز تولدت را تبريك بگوييم.از او تشكر وخداحافظي كردم.ولي به نظر مي رسيد اين قضيه روز تولد من هم شوخي شوخي جدي شده است. تصميم گرفتم تا كميته اي تشكيل دهم با اسم : ستاد روز تولد روح الله عسكري.برنامه هاي ويژه اي را هم اعلام كردم.با اينكه تا شستن جورابهايم يك هفته ديگر و تا شستن ظرفها وتميز كردن خانه حداقل سه هفته ديگر فرصت باقي مانده بود اما چون جزء برنامه هاي ويژه من قرار گرفته بودند همه را انجام دادم بعد 29 شمع به نيت 29 سالگي ام خريدم با كيكي كه روي آن نوشته بود:تولدت مبارك!هر چه تلاش كردم ديدم فايده اي ندارد جشن تولد كه اينقدر سوت و كور نمي شود.ياد عزيزترين دوست دوران زندگي ام افتادم.شايد باور نكنيد اما من و او آنقدر با هم صميمي هستيم كه حتي كليد آپارتمانهاي همديگر را هم داريم بماند از شباهتهاي عجيب و غريب من و او.همراهش را گرفتم .چند بار زنگ خورد اما كسي جواب نداد.با خودم گفتم شايد در جايي قرار گرفته كه موبايلش آنتن نمي دهد.دوباره گرفتم سه باره ....اما هيچ خبري نبود.شماره خانه را گرفتم اما باز هم ....ديگر واقعا دلواپس شده بودم.به سمت آپارتمان او حركت كردم ، جايي در خيابان مالك اشتر.كليد را در قفل انداختم و در را به آهستگي باز كردم همچنانكه زاويه در بازتر مي شد من با صحنه عجيبي روبرو مي شدم :يك دو سه چهار...درست بيست ونه شمع با يك كيك تولد.لجم گرفت چرا او به من نگفته بود كه امروز روز تولد او هم هست. نگاهم را به اطراف چرخاندم و با ديدن او كه در گوشه اي از اتاق به خواب رفته بود نفس راحتي كشيدم خواستم بيدارش كنم اما دلم نيامد چون او هم مثل من شب كار بود و خسته بود. مدتي چرخ زدم وبه ديوارها خيره شدم.به تابلوي زيباي پاييز به پوستري كه با خط نستعليق روي آن نوشته بود:خدايا من در كلبه فقيرانه خود چيزي دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري من چون تويي دارم و تو چون خود نداري.حوصله ام داشت سر مي رفت بالاخره خودم را راضي كردم كه از خواب بيدارش كنم چندين بار صدايش كردم ولي بيدار نشد يك مشت آب روي صورتش پاشيدم اما بي فايده بود.دستم را روي بدنش گذاشتم.خداي من!سرد بود سرد سرد.بدنش را تكان دادم دستهايش را وپاهايش را با شدت بيشتري اما هيچ خبري نبود گوشم را روي قلبش گذاشتم آرام بود وهيچ صداي ضربه اي به گوش نمي رسيد.او مرده بود پيش از آنكه شمعهاي بيست ونه سالگي اش را فوت كند. طاقت از كفم رفت پاهايم سست شدند و من آرام به ديوار تكيه دادم با چشمهايي خيس اشك و بغضي كه ناگزير بود. خيره شدم به ديوار وبه سالهايي كه قرار است بدون بهترين دوستم زندگي كنم بدون زنده ياد روح الله عسكري .گوشي ام زنگ مي خورد. خواهرم است تماس گرفته كه تولدم را تبريك بگويد چون امروز بيستم شهريور است.



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه