ر ـ پاییز
دست نوشته
۱۳۸٦/٧/٢٥ :: ٩:٠٢ ‎ب.ظ

پرستيژ روشنفكرانه!:

من از تلويزيون بدم مي آد.اين رو تو چه بيابوني بايد برم فرياد بزنم؟من حداكثر از دقيقه ۱ تا دقيقه نود ميزبان ويا ميهمان تلويزيونم بنابر اين اصلا نمي توانم در مورد مجري ها و شخصيت هاي آن صحبت كنم و حكم مجازات صادر نمايم ولي خوب هم به احترام ماني وهم به خاطر اينكه قبلا ها(پيش از روشنفكرشدن)اسير تلويزيون بودم اجازه بدهيد هر چيزي را كه به ذهنم خواهد رسيد بر روي كاغذ بياورم:

  • من هميشه دوست داشتم زماني كه براي خودم يه پارچه آقا شدم دو نفر رو به دار مجازات برسونم اوليشو نميگم ولي دوميش قطعا واحدي خواهد بود مجري برنامه صبح بخير ايران صداش هنوز تو گوشمه يك رنج ابدي!خودم هم نميدونم چرا اينقدر از او متنفرم.با خودم ميگفتم اگه از نزديك ببينيش همه اين تنفر جاش رو به دوستي ميده ولي خدا قسمتتون كنه اين آقاي واحدي را هم از نزديك زيارت نمودم!كجا؟- در بندرعباس!ولي خوشحالم كه ذره اي نتواست عقايد مرا نسبت به خودش تغيير دهد 

مجازات: همين كه من از او متنفرم خودش بدترين مجازات براي اونه!

  • به اين جمله ها دقت كنيد:بازي همچنان سرده و ما هيچ گرمايي رو جز گرماي روز (۲۲ مهر،ساعت 4 بعدازظهر!) احساس نميكنيم-بله روانخواه با ين گلش استقلالي هاي ورزشگاه رو در سكوتي محض فرو مي بره(!)بازي داغ داغ گرم گرم (!) بله او كسي نيست جز جواد خياباني عزيز!

مجازات : موقعي كه او گزارشگر فوتباله شما بزنيد شبكه دوبي اسپرت يا چمدونم تلويزيونو بزاريد رو حالت mute يا بهتره كه اصلا فوتبال رو بيخي خي......

مي بينيد ديگه هرچقدر فكر ميكنم چيزي از اين تلويزيون لعنتي يادم نمي آد!



موضوع مطلب :

۱۳۸٦/٧/٢۱ :: ۳:٠٢ ‎ب.ظ

هميشه دلم مي خواست يك بيانيه درست و حسابي عليه تمامي شاعران ايران صادر كنم همه شاعراني كه پس از سعدي و فردوسي وحافظ و نيما و سپهري ردا و ادعاي شاعري را بر دوش كشيدند.هميشه دلم مي خواست فرياد بزنم عليه اين ادبياتي كه شاعرانش ديگر هيچ آرمان و هيچ مدينه فاضله اي را در ذهن خود به تصوير نكشيده اند.عليه شاعراني كه آوازهايشان مقطعي و فريادهايشان نه از سر سوز دل كه به خاطر خالي نبودن اين عريضه كتابهاي لاغر از تهي سرشار است.شاعراني كه همه دغدغه اشان شركت در جشنواره اي و به چنگ آوردن جايزه ايست.شاعراني كه خود درد شده اند و خود معضلي براي اين كشور صاحب هنر.وباز هميشه پيش خودم فكر كرده ام كه چقدر من حساس و سخت گير و كمال گرا هستم بايد خوش بود وبايد چه چه و به بهي نثار اين ابيات نمود والسلام.اما علت اينكه اين چند خط را نوشتم شعري بود از يك دختر ده دوازده ساله كرجي كه در ضميمه هفتگي روزنامه همشهري به نام دوچرخه به چاپ رسيده بود.درست همه بيانيه اي را كه من در فكر صادر كردن آن بودم در چند خط و به زيبايي به تصوير كشيده است.من هميشه معتقدم كه آدم زماني مي تواند يك اثر هنري خوب را خلق كند كه در لحظه خلق هر اثر تبديل شود به يك كودك.چرا كه هم احساس هايش واقعي مي شود هم نگاهش فارغ از حب وبغض هاي جناحي وسليقه اي.وباز هم به نظر من شعر هاي خوب را الان ميشود در همين دوچرخه خواند و در تمامي نشرياتي كه براي كودكان ونوجوانان زحمت مي كشند.ديگر معطل اتان نمي گذارم و اين شعر را از طرف اين نوجوان كرجي تقديم مي كنم به همه شاعران ايران:

تو را مي خوانم

چرخ زنان در باد

نامت را فرياد مي كشم

بي اختيار در آب

حرف تازه اي ندارم

و نه هيچ نگاه تازه اي

حرف هايم را احساس مي كنم

و احساس هايم را تكرار

مثل شاعر هاي ديگر!



موضوع مطلب :

۱۳۸٦/٧/٥ :: ٥:٠٢ ‎ق.ظ

دوبـاره فصل دلتنگی به باغ کوچه آمد
و احســاس غریـــبانه،سـراغ کـوچـه آمد
دوباره کوچه ماند و آب بابای دو خانه
چراغ گرد سوز و سوز وسرمای دو خانه
دوباره کـوچه وتنهایی وخلوت نشستن
هـجوم بـاد پایــیز و سـکوت و دلشـکـستن
صدای گام ها در کوچه ها رو به نزول است
و خورشید حضور خانه ها، گرم افول است
وتنها پیرمردی در خم یک کوچه تنهاست
وتنها رد پایی روی برف کوچه برجاست
کسی انگار محو کوچه های روستا نیست
و در آن دل –دل سنگین-هوای روستا نیست
تمام کودکان روسـتا چشــم انـتظـارنـد
و آنها با غروب و سرخی اش کاری ندارند
مبادا نگذریم از کوچه تا بیراهه گردد
مبادا یادمان کودکی افسرده گردد
بیا تا آدمی برفی کنار کوچه سازیم
انیس و همدم شبهای تار کوچه سازیم
که تا یادش بماند کوچه برفی قشنگ است
صدای پود و شانه,مله اي,برفی قشنگ است(۱)
خدایا رونقی ده بر تمام کوچه هامان
و کاری کن شود افزون،دوام کوچه هامان
و کاری کن که کوچه مملو از احساس باشد
و در دست کشاورزان همیشه داس باشد
تنور خانه های ده همیشه گرم بادا
و دلتنگی برای کوچه هامان شرم بادا

(۱) مله اي،برفي: نام دو تا از رنگهاي قالي است . زنها هنگام قالي بافتن اسم رنگها را با صداي بلند تكرار مي كردند.اكنون شنيدن اين صدا فقط در خاطره ها امكان پذير است



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه