ر ـ پاییز
دست نوشته
۱۳۸٦/۸/٢٦ :: ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ

با عمق كينه ونفرتي كه از فرزام دارم علاوه بر اينكه مي خواهم در بازي او شركت كنم تمام تلاشم را به كار مي گيرم تا در آينده اي نزديك از وي تجليل به عمل بياورم!

كرسي پارلمان: از شما چه پنهان من هنوز هم فكر ميكنم وقتي حزبي در انتخابات برنده مي شود به او واقعا كرسي مي دهند!البته اگر انتخاباتشان در تابستان برگزار شود اعطاي كرسي واقعا ضد حال است!

وي : وي اظهار داشت ، وي تصريح كرد ، وي در ادامه گفت، وي....!!! من از كودكي شديدا بدنبال يافتن شخصيت حقيقي وي بودم حقيقتا كه اين آقا يا خانم وي ما را عمري سر كار گذاشت!

به گزارش واحد مركزي خبر: اگر مخصوصا متولد سالهاي 41 به پايين باشيد بايد حتما مقدمه انشاهايي را كه مي نوشتيم يادتان مانده باشد :« به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان » حال خواه موضوع انشا در مورد تابستان باشد خواه در مورد آينده مي خواهيم چه كاره شويم مقدمه در هر حال يكي بود.من هميشه فكر مي كردم به گزارش واحد مركزي خبر يك جور مقدمه البته از نوع با كلاس آن براي هر خبر است وصرفا جنبه تزييني دارد!

كارخانه آرد وشن: در كاشان يك كارخانه وجود دارد كه من حدود ده سال آن را با اسم آردوشن مي شناختم تا اينكه يك روز به خودم نهيب زدم كه آرد و شن چه سنخيتي مي توانند با هم داشته باشند و منظور مدير كارخانه از اين نوع اسم گذاري چه مي تواند بوده باشد تا اينكه فهميدم نام كارخانه مذكور، آرد روشن است!

كاشي/ ازخودراضي : اين دو كلمه را مخصوصا آوردم كه ديگر مرا با كلمه ديگري اشتباه نگيريد چون در آينده هيچ عذري از شما پذيرفته نخواهد بود! 

البته كار كه به اينجا كشيد بهتر است كمي هم جدي باشيم.بعضي كلمات هم هستند كه آدمها روي آنها حساسيت دارند واز به كار بردنشان به شدت امتناع مي كنند مثل من كه اصلا از كلمات زير استفاده نمي كنم :

سخره: اين كلمه به معناي بيگاري است در حاليكه عموم از آن به عنوان « مسخره» و بازيچه استفاده مي كنند كه اصلا صحيح نيست

فيثال(فيسال){فيصال}: اين كلمه نزد مردم به عنوان پارامتر مجهول به كار ميرود مثل فلان وفيثال كه اصلا چنين كلمه اي در زبان فارسي نداريم وبه كار بردن آن يك اشتباه غيرقابل بخشش است! شما تورم را بالا ببريد گوشت را كيلويي 9000 تومن كنيد با فرزام دوست شويد ولي خواهش مي كنم كه از اين كلمه استفاده نكنيد!



موضوع مطلب :
۱۳۸٦/۸/٢٠ :: ٦:٠٥ ‎ب.ظ

من يك برادرزاده دارم كه پنج سالشه و تقريبا بجز نصب ويندوز، اكثر كارهايي كه من از كامپيوتر مي دونم رو از كنار من ياد گرفته و اونقدر وابسته به كامپيوتره  كه فقط بهانه چرخ وفلك سوار شدن راضيش ميكنه كه از پاي كامپيوتر بلند بشه.امسال پدر و مادرش تصميم گرفتن براي اينكه كمي اجتماعي بشه و از اين وضعيت بيرون بياد او رو به مهد كودك ببرن ولي او هر روز تهديد ميكنه كه اگر سي دي دلخواهش رو از بازار تهيه نكنند در اولين فرصت اقدام به ترك مهد كودك خواهد گرفت.من گاهي گداري كه دلم براش تنگ ميشه زنگ ميزنم كه باهاش صحبت كنم اما او به دليل اينكه بازي مورد نظرش در اوج قرار داره فقط به اين گفته كفايت ميكنه : به عمو بگين اميرحسين وقت نداره!اما چند روز پيش در كمال تعجب خودش تماس گرفت و گفت : عمو من يك نقشه دارم كمكم ميكني؟ گفتم چه نقشه اي؟ گفت: من ميخوام چندتا اتوبوس رو منفجر كنم براي كار گذاشتن بمب ها نياز به كمك تو دارم! گفتم: اگه اتوبوس منفجر بشه ما هم مي ميريم ! گفت : تو چقدر خنگي قبل از اينكه بمب ها منفجر بشن ما رفتيم مرحله بعدي!

فلاش بك

 شب يلدا بود.برق آبادي، طبق معمول شبهاي سرد زمستاني رفته بود.مادر، چراغ گردسوز را كه وسط سيني كرسي گذاشت پياله هاي ترشاله(برگه زردآلو)، توت خشكه و گندم بوداده خودنمايي كردند خوشحالي عجيبي در من به وجود آمده بود چون قرار بود مثل سنت هر ساله يلدا، ننجون و بابجون به خانه ما بيايند.دلم براي قصيده ها و قصه هاي طنز آميز شان، تنگ شده بود.تا بخواهند بيايند من روي همه شيشه هاي بخار گرفته اتاق با خط كودكانه، ابياتي كه از حافظ بلد بودم را نوشتم و از داخل حرف ياي « مي فروش » به زحمت به بيرون نگريستم:دانه هاي برف آرام آرام فرود مي آمدند و باد همچنانكه درخت خرمالوي حياط را به رقص واداشته بود همچون يك موسيقي متن از لابلاي قصه هاي ميهمانان عزيز آن شب، عبور مي كرد.جشن ما تكميل بود.

برداشت آخر

 نسل ما كه به هر دليلي(شما بخوانيد اجبار) با ادبيات خو گرفته بود و سعدي و حافظ و مولانا جزيي از افكار و انديشه هايش محسوب مي شدند با دستاني خالي از سپهري و اخوان و شاملو و گلشيري و دولت آبادي و دانشور و آل احمد و شريعتي و شجريان و احترامي و گل آقا و .... به استقبال قرن جديد آمده است.واي به حال نسلي كه تمام ايدوئولوژي و استراتژي اش را بازي هاي رايانه اي اشغال كرده اند



موضوع مطلب :

اپيزود اول

نگراني را مي شود از چشمهاي همه فهميد از گلنسايي كه قرص و محكم و صاف زل مي زند توي چشمهايت كه يعني يراي او مدير مسوول يك نشريه طنز بودن و يا صرفا يك خانم خانه دار بودن هيچ فرقي نمي كند بگير تا نويسنده هاي نوپايي كه مي خواهند از توي كلاس طنز مطبوعاتي پاي خودشان را بگذارند جاي پاي گل آقا و احترامي و زرويي و ....نگاهها در همه برخوردها سوالي است: يعني راستي راستي گل آقا تعطيل مي شود؟!

اپيزود دوم

براي اولين بار(وشايد هم براي آخرين بار!) وبلاگ هاي نويسندگان حوزه طنز ولينك هايي را كه از چپ و راست به هم قرض مي دهند را مرور مي كنم : در وبلاگي نوشته است : البته در اين ميان كلاس‌هاي طنزنويسي گل‌آقا و نيز وب‌سايت، مي توانست در حكم بازكردن دروازه‌هاي گل آقا به طنزپردازان تازه‌نفس باشد؛ اما وب سايت گل‌آقا بهترين كاري كه كرد اين بود كه از وبلاگنويسان بخواهد راجع به فلان موضوع بنويسند و بعد آنها را منتشر كند و كلاس‌هاي طنزنويسي هم در حد همان كلاس آموزشي براي محصلين و هنرآموزان ماند. كه اگر جز اين بود بايد الان دست كم آثار چند زرويي و نبوي نوجوان و جوان در هر شماره ماهنامه به چشم مي خورد؛كه نمي خورد

 و وبلاگي ديگر: ماهنامه‌ای که امروز پیش روی ماست، نسخه‌ی مکتوب تناقضی‌ست که گردانندگان مؤسسه‌ی گل‌آقا مدتی‌ست در آن گرفتارند. نشریه‌ای دلسوز، اما جان‌سوز که آشی شله‌قلمکار از طنزهای بدیع و قوی تا تمرین‌ها و سلیقه‌آزمایی‌های فجیع است؛ منوچهر احترامی در آن شاهکار می‌آفریند، اما جوان‌هایی مثل من هم هستند که از وب‌لاگ‌ها عکس یا جوک برمی‌دارند و آن‌جا با ذکر همیشگی «منبع: اینترنت» چاپ می‌کنند. ماهنامه‌ای که زمانی نقد جدی آثار پدیدآمده در طنز و فکاهی را در دستور کار خود داشت، امروزه در همراهی (و گاهی کاملا در انطباق!) با هفته‌نامه‌ی «بچه‌ها گل‌آقا» با غول برره گفتگویی جدی می‌کند و نظر او را درباره‌ی طنز معاصر و تاثیر گل‌آقا بر آن می‌پرسد. بر خلاف محمود فرجامی، من اتفاقا التماس‌شان می‌کنم که جوان‌ها را بیشتر بازی دهند؛ اما نه تا این اندازه که متن‌ها و شعرهای بی‌نمک و خام، با غلط‌های ادبی چاپ شوند و خواننده را پس بزنند.

اپيزود سوم

آخرين نفسهاي كلاس طنز مطبوعاتي است.گلنسا مي گويد كه به اين كار هشت صفحه اي بچه هاي كلاس ايمان كامل دارد.من نا اميد كه با خواندن وبلاگ هاي مذكور نااميد تر هم شده ام متلكي را به هوا مي پرانم. كلاس از خنده منفجر مي شود.معلوم است كه گلنسا از حرف من ناراحت شده است.دلم مي گيرد

اپيزود چهارم

با بچه هاي كلاس طنز مطبوعاتي در بيرون از محوطه خانه هنرمندان نشسته ايم نگران آينده و نگران قلمهايي كه به راحتي آب خوردن از دست بيرون خواهند شد.جلسه اي با موضوعي واحد را تشكيل داده ايم و پايان اين نشست كه اتفاقا پشت درهاي بسته هم نيست در چهره همه بچه ها موجي از اميدواري و لبخند نمايان مي شود ما قرار است كاري بكنيم تا خلا گل آقا بيش از اين احساس نشود

اپيزود پنجم

آنقدر كارگران شركت ايرانخودرو و فك و فاميل هاي خيلي دور وخيلي نزديك من گير دادند كه پس گل آقايت كو؟ كه سرانجام يك نسخه از آن را از زير آوار عكس هاي الياس و حاج فتوحي و نيكبخت بيرون مي كشم و بصورت امانت به همه آنها تقديم ميكنم.واكنش ها غير منتظره است : كارگري مي گويد: عسگري! تايتانيكش بيست بود كارگر ديگري مي گويد :تايتانيكش بيست بود.دوستم از كاشان زنگ مي زند: كه با قصه هاي امروزي(نوشته نسيم صباغان) و آن مرد آمد(با اسم مستعار خوش  گفتار)خيلي حال كرده است.يكي ديگر از دوستانم پيامك مي فرستد كه اين آبتين گلكار ديگر كيست جلسه علني اش يك طنز تمام عيار سياسي بود و اعتراف مي كند كه حسابي پاي اين مطلب خنديده است.تصميم مي گيرم كه گل آقا و مخصوصا مطالبي كه دوستانم تذكر داده بودند را بخوانم: گلنا ضعيف ترين روزهاي خودش را سپري مي كند از كاريكاتورهاي بي روح بگير(كه واقعا نمي دانم چرا گلنسايي كه اين همه به ما گير ميداد كه كاريكاتور فلان است و كاريكاتور بهمان ،راضي به چاپ آنها شده است) تا خبرنگار گلنايي كه مثل تيم استقلال ضعيف ترين روزهاي دوران نويسندگي اش را تجربه مي كند چه رسد به رويا صدر با آن هستي شناسي چنبره هرمنوتيك (اميدوارم درست نوشته باشم چون تلفظش برايم مشكل است) همچنان عصباني و لج آدم در بيار!نيش و نوش (....)چهل سال بعد ، كنكور گلنا ، خرنوشت و فتوكاتور.اما ناگهان ورق بر ميگردد منوچهر احترامي اما همه اين ذهنيت ها را پاك مي كند وبا زبان بي زباني فرياد مي زند كه طنز هنوز نمرده است.مهدي دهقاني مرا وادار به خنديدن مي كند تاريخچه تمدن مهرداد صدقي تحسين هاي بي شمار مرا به همراه دارد.نسيم صباغان جور همه بچه هاي كلاس طنز مطبوعاتي را با آن داستانهاي قشنگش به دوش مي كشد .جلسه علني گلكار آنقدر برايم جذاب مي شود كه تا ساعاتي از نيمه شب بيدار مي مانم و مي خوانم و مي خندم.فمي كاتور عالي است ...

اپيزود ماهيگير!

غرور همه وجود مرا فرا گرفته است.احساس سربلندي مي كنم.آري طنز هنوز زنده است دلم ميخواهد بروم و وبلاگ هاي آن عزيزان را كامنت باران كنم وبه آنها بگويم كه كلاسهاي طنز مطبوعاتي و حمايت هاي بي شائبه ي خانم صابري و خانم صفرزاده و خانم اصغرپور واقعا كار خودش را كرده است . آينده مي تواند روي همه اين گروه حساب ويژه اي باز كند واگر گلنساي عزيز لطف كنند وبه جاي صفحات بي معني : مطروح اشعار ، بدون تعارف ، وطنز شهري همين هشت صفحه گلنامه را ثابت براي ما نگه دارند ما هم قول مي دهيم كه بچه هاي خوبي باشيم و آينده طنز اين مرزو بوم را بيمه كنيم اگر دوست داريد كه ما فرداروز كنار خيابان افتاده باشيم در حاليكه اثرات هرويين و حشيش و كراك از تمام وجودمان بالا ميرود خوب ميتوانيد به اين درخواست پاسخ منفي بدهيد! ببخشيد كه از آب گل آلود ماهي گرفتم!


 



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه