ر ـ پاییز
دست نوشته

نام ديگر من عمه خانم است!يعني اين لقب را توي ايرانخودرو به من داده اند.البته بنده خداها زياد هم بيراه نمي گويند چون گاهي كه با يكي از اقوام تماس تلفني برقرار مي كنم تمام اين نيم ساعت به غيبت  و تهمت و افتراء و استهزاء و خيلي چيزهاي ديگر ختم مي شود ! بعد كه گوشي را گذاشتم تازه ياد فرزام مي افتم او هم كه صدايش آدم را به صفحه گذاشتن پشت سر هاجر و نسيم و فاضل و رودساز و ...ترغيب مي كند!با فرزام كه خداحافظي مي كنم نوبت به مشاوره ازدواج ميرسد: يك بحث مفصل جامعه شناختي پيرامون ازدواج بايدها ونبايدها وخلاصه طرف راضي مي شود كه همين امشب دست ولي اش را بگيرد وبرود خواستگاري! از مشاوره ازدواج كه فارغ مي شوم به روانشناسي كودك ميرسم! بعد از روانشناسي نوبت به طرز تهيه آبگوشت به صورت تلفني از يكي ديگر از اقوام مي رسد ..... بگذريم كه اگر من بخواهم همه اين كارها را براي شما بازگو كنم مثنوي هفتاد من مي شود غرض از اين مقدمه بسيار طولاني اين بود كه بگويم الان نزديك دو هفته از جشن گل آقا مي گذرد و من متاسفانه هنوز نظر كارشناسي ام را در اين زمينه اعلام ننموده ام و عنقريب است كه از بابت اين قضيه ،قالب تهي كنم خلاصه اگر نظر ندهم لابد خيلي ها خواهند گفت كه نكنه عسكري زبانم لال ، لال تشريف دارند:


  • ما كه قسمت نشد به جشنواره بياييم اما اميدوارم گلنسا ما را ببخشند نمي دونم تقصير فدراسيون فوتبال بود كه بازي پرسپوليس – صبا باتري را دقيقا در همان ساعت انداخته بود يا ايراد از ايرانخودرو بود كه آن شب ما شيفت شب بوديم و نتوانستيم در صفوف به هم فشرده گل آقايي حضور به هم برسانيم به هر حال ، لعنت خدا بر هر چي فرزامه اون هم از نوع الفتش!
  • تمام اون نيم ساعتي كه جشنواره  از شبكه دو پخش شد گلنسا در حال صحبت هاي در گوشي بود عجب كارگردان بدجنسي! ولي دلم به حال خودم و عليرضا رودساز خيلي سوخت كه وقتي توي كلاس طنز در حال صحبتهاي در گوشي بوديم با چه هدايايي از ما پذيرايي شد!
  • لحظه اي كه گلنسا بر روي سن رفت نمي دانيد كه چه حس جالبي به من دست داده بود: غرور، سربلندي و سرافرازي اين پوپك است پوپك صابري فومني استاد من.آيا من هم خواهم توانست زماني كه روي سن رفتم اين حس را در گلنسا ايجاد كنم؟ اين روح الله است روح الله عسكري وادقاني شاگرد من!!!!!
  • به همه گل آقايي ها خسته نباشيد مي گويم واميدوارم يعني مطمئنم كه جشنواره بعدي پربارتر و در جريان طنز اين مرز و بوم اثرگذارتر باشد
  • دست مريزاد وخسته نباشيد!


موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٩/۱٩ :: ۱:۳۱ ‎ق.ظ

حكايت من

من به اتفاق فرزام تصميم گرفته بوديم كه هفته منتهي به 16 آذر را هفته گل آقا نامگذاري كنيم يعني در طول اين هفته بنشينيم و حسابي مطلب بنويسيم حالا اين كه چقدر موفق شده باشيم در ماهنامه شماره بعدي مشخص خواهد شد.بگذريم من چند مطلب نوشتم و براي جويا شدن نظر فرزام آن را ايميل كردم فرزام در جواب من نوشت كه مطالبت خوب نبود و در ادامه پرسيده بود كه تو چرا اينجوري شدي ( افت كردي ) و من هم تصميم گرفتم دلايل اينجوري شدنم را به سمع و نظر شما هم برسانم:

  • حكايت من حكايت علي فتح الله زاده مدير عامل استقلال است كه وقتي تيمش نتيجه نمي گرفت آن را به كج بودن زمين و ناهموار بودن آسمان نسبت مي داد واكنون كه هوا وزمين را هم برايش صاف كرده اند باز هم مي بازد والبته با اين تفاوت كه ديگر كسي به او گير نمي دهد.من هم دقيقا همين گونه ام زماني خانم صابري وخانم اصغرپور گير مي دادند كه تو فلاني وپنبه داني پس چرا نمي نويسي و من هم هر بار بهانه مي آوردم كه شرايط روحي مناسبي ندارم و كذا و كذا.اما اين بار كه شرايط روحي ام مساعد است باز هم نمي نويسم البته با اين تفاوت كه ديگر خانم صابري واصغرپور هم گير نمي دهند! 
  • حكايت من حكايت محمد مايلي كهن است كه با يك پيشينيه بسيار كم ولي درخشان در زمينه مربي گري حالا خودش را محق مي داند كه كل كره زمين را به باد انتقاد بگيرد و وقتي يك تيم دسته چندم به او مي دهند آن را به رده دسته چندم پايين تر سقوط مي دهد درست مثل من كه فرياد واطنزا سر مي دهم اما از پس اداره دو تا ستون گلنا بر نمي آيم!
  • حكايت من حكايت تيم پرسپوليس است كه ترس از نباختن، ترس از تحقير شدن در رسانه ها كه پرسپوليس بين اللملي قطبي كه مي گفتيد اين بود! باعث شده است تا ضعيف ترين پرسپوليس تاريخ را ببينيم تا حدي كه تيم هاي درجه چندم را هم به چشم برزيل نگاه مي كند و 90 دقيقه دفاع بزدلانه و فوتبال بزدلانه تر! درست مثل من كه ترس از نوشتن مطالب بد، ترس از مسخره شدن كه روح الله عسكري كه مي گفتيد اين بود!و كلا به قول جلال آل احمد: ترس از كشف خالي بودن انباني كه تحت عنوان مغز بر سرش سنگيني مي كند، باعث شده است تا روبه نوشتن اراجيف وخزعبلاتي بياورم كه خودم هم ....(؟؟؟؟؟) 
  • حكايت من حكايت تيم ملي فوتبال است بدون مربي بدون تاكتيك سردرگم پادرهوا و استعداد خالي هم كه كاري از پيش نمي برد 
  • خبر خوش : فرزام قول داده كه خبر خوش راه اندازي سايت مان ، كه يك سايت تمام عيار طنز خواهد بود را بزودي به اطلاع دوستان و آشنايان برساند اما خبر خوش من فرق ميكند! قرار است گزارش پشت صحنه راه اندازي سايت مذكور كه پر از سوتي هاي خفن بچه هاست بر روي اين وبلاگ قرار گيرد.تا آن روز منتظر بمانيد


موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٩/۱٧ :: ٧:٢٥ ‎ب.ظ



امروز صبح كه از خواب بيدار شدم هوا گرفته بود پنجره را كه باز كردم بوي
باران پيچيد توي ذهن خواب آلودم خاطره هايم يكي يكي از گرد راه رسيدند مزرعه هاي گل محمدي و تلاقي بوي خاك وباران.لباس پوشيدم و چتر اما برنداشتم مي خواستم كه زير باران بروم مي خواستم كه خيس شوم پاييز آمده بود جدي جدي هم آمده بود اين را جنازه هاي معصوم و زرد برگ ها مي گفتند كه افتاده بودند روي زمين و زير پاي رهگذران لگدمال مي شدند هر برگي كه مثل آيه هاي قرآن براي من مقدس بودند پاييز آمده بود اين را درختان خيسي كه آماده يك خواب زمستاني مي شدند مي گفتند همه چيز زيبا بود قدم زدن در كوچه پس كوچه هاي پاييز نفس عميق كشيدن و ريه ها را از هواي تازه پر كردن. باورم نمي شد كه تهران اين شهر خطوط كج و ماوج با يك هاشور باران اينقدر زيبا مي شود رسيدم سر كوچه اما از دستفروش مهربان و خنداني كه بساطش را هميشه ولو مي كرد گوشه خيابان خبري نبود باران همچنان مي باريد ومن ديگر به زيباييهاي مسحور كننده اش فكر نمي كردم


موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٩/۳ :: ٧:٤٠ ‎ب.ظ

: لطفا به متن زير كه عينا از سايت روزنامه اعتماد كپي ميشود توجه فرماييد

پايان جنگ سرد 

 

ابراهيم رها

اين ستون با اين سر و شکل و اين نام ديگر تمام شد رفت. دوستان مي گويند تماس هاي مکرري بوده که چرا جنگ سرد کپه مرگش را گذاشت؟ چند روز ديگر، شايد برگشتم. البته با فرمي ديگر و ستوني ديگر، به هر حال «حق نشايد گفت جز زير لحاف». دارم سعي مي کنم راهي پيدا کنم آن طوري بنويسم. يا هر روز نامه خواهم نوشت يا داستان. بابت لطفتان ذليل مرده ايم،

jangesard@gmail.com

آقاي رها و آقاي رهاهاي ديگر!

 

خسته نباشيد و دست مريزاد!ممنونيم كه در اين مدت حسابي ما را خندانديد.ممنويم كه روزي 200 تومان از جيبمان گذاشتيم تا خواننده خزعبلات و مزخرفات و فحشهايي باشيم كه شما تحت عنوان مقدس « طنز » و تحت لواي حمايت از جريان اصلاحات به خوردمان داديد.ممنونيم كه براي گفتن حق و دفاع از حقيقت مجبور شديد به ادبيات « زيرلحافي» متوسل بشويد.ممنونيم كه به ما آموختيد در جاييكه ذهن براي نوشتن ياري نميكند عباراتي مثل : از اون بالا كفتر ميايه، جون من ، بدجور ، نافرم مي تواند نقش يك منجي را براي كسي كه مي بايست آخر شب ستونش را تحويل سردبير بدهد بازي كند.ممنونيم كه خاطره « گل آقا » را خيلي راحت از ذهن خسته مردمي زدوديد كه ديگر فرصت تورق ناچيز صفحات روزنامه ها را هم ندارند.خيلي ممنونيم كه مفهوم طنز معاصر را به بهترين شكل ممكن به همه آنهايي كه در ستون پيامهاي مردمي اعتماد پيام مي گذارند و از شما به خاطر طنزهاي خوبتان تشكر مي كنند،آموختيد.ممنونيم كه تنها فرصت ممكن ، كه در اختيار طنز مطبوعاتي- رسانه اي كشور قرار داشت را بدست بي كفايت خود از ما دريغ كرديد.ممنونيم كه به اين سوال كه چرا مديران مسوول رسانه ها خودشان بدست خودشان يك خط قرمز روشن دور محدوده طنز مي كشند وخيال خود و كاركنانشان را راحت مي كنند، پاسخ داديد.ممنونيم از دفتر طنز حوزه هنري كه رسالت عظيم برگزاري مسابقات طنز! را بردبارانه بدوش مي كشند و اصلا كاري ندارند كه دو قدم آن طرفترشان چه تراژديي در لباس كمدي در حال وقوع است.ممنونيم از پوپك صابري عزيز كه نشستند و نگاه كردند و دم برنياوردند و در جايي كه بي گمان به حضور رسانه اي ايشان بعنوان وارث يكي از معدود ايدوئولوگهاي طنز معاصر(زنده ياد كيومرث صابري فومني ) نياز مبرم بود،نخواستند كه جريان ساز وتاثيرگذار باشند هر چند كه برگزاري قريب الوقوع و تحسين برانگيز جشنواره كمدي گل آقا تلاش شكوهمندانه ايست براي تاثيرگذاري و جريان سازي اما به هر حال :

از همه شما ممنونيم



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه