ر ـ پاییز
دست نوشته
۱۳۸٦/٧/٥ :: ٥:٠٢ ‎ق.ظ

دوبـاره فصل دلتنگی به باغ کوچه آمد
و احســاس غریـــبانه،سـراغ کـوچـه آمد
دوباره کوچه ماند و آب بابای دو خانه
چراغ گرد سوز و سوز وسرمای دو خانه
دوباره کـوچه وتنهایی وخلوت نشستن
هـجوم بـاد پایــیز و سـکوت و دلشـکـستن
صدای گام ها در کوچه ها رو به نزول است
و خورشید حضور خانه ها، گرم افول است
وتنها پیرمردی در خم یک کوچه تنهاست
وتنها رد پایی روی برف کوچه برجاست
کسی انگار محو کوچه های روستا نیست
و در آن دل –دل سنگین-هوای روستا نیست
تمام کودکان روسـتا چشــم انـتظـارنـد
و آنها با غروب و سرخی اش کاری ندارند
مبادا نگذریم از کوچه تا بیراهه گردد
مبادا یادمان کودکی افسرده گردد
بیا تا آدمی برفی کنار کوچه سازیم
انیس و همدم شبهای تار کوچه سازیم
که تا یادش بماند کوچه برفی قشنگ است
صدای پود و شانه,مله اي,برفی قشنگ است(۱)
خدایا رونقی ده بر تمام کوچه هامان
و کاری کن شود افزون،دوام کوچه هامان
و کاری کن که کوچه مملو از احساس باشد
و در دست کشاورزان همیشه داس باشد
تنور خانه های ده همیشه گرم بادا
و دلتنگی برای کوچه هامان شرم بادا

(۱) مله اي،برفي: نام دو تا از رنگهاي قالي است . زنها هنگام قالي بافتن اسم رنگها را با صداي بلند تكرار مي كردند.اكنون شنيدن اين صدا فقط در خاطره ها امكان پذير است



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه