ر ـ پاییز
دست نوشته
۱۳۸٦/٧/٢۱ :: ۳:٠٢ ‎ب.ظ

هميشه دلم مي خواست يك بيانيه درست و حسابي عليه تمامي شاعران ايران صادر كنم همه شاعراني كه پس از سعدي و فردوسي وحافظ و نيما و سپهري ردا و ادعاي شاعري را بر دوش كشيدند.هميشه دلم مي خواست فرياد بزنم عليه اين ادبياتي كه شاعرانش ديگر هيچ آرمان و هيچ مدينه فاضله اي را در ذهن خود به تصوير نكشيده اند.عليه شاعراني كه آوازهايشان مقطعي و فريادهايشان نه از سر سوز دل كه به خاطر خالي نبودن اين عريضه كتابهاي لاغر از تهي سرشار است.شاعراني كه همه دغدغه اشان شركت در جشنواره اي و به چنگ آوردن جايزه ايست.شاعراني كه خود درد شده اند و خود معضلي براي اين كشور صاحب هنر.وباز هميشه پيش خودم فكر كرده ام كه چقدر من حساس و سخت گير و كمال گرا هستم بايد خوش بود وبايد چه چه و به بهي نثار اين ابيات نمود والسلام.اما علت اينكه اين چند خط را نوشتم شعري بود از يك دختر ده دوازده ساله كرجي كه در ضميمه هفتگي روزنامه همشهري به نام دوچرخه به چاپ رسيده بود.درست همه بيانيه اي را كه من در فكر صادر كردن آن بودم در چند خط و به زيبايي به تصوير كشيده است.من هميشه معتقدم كه آدم زماني مي تواند يك اثر هنري خوب را خلق كند كه در لحظه خلق هر اثر تبديل شود به يك كودك.چرا كه هم احساس هايش واقعي مي شود هم نگاهش فارغ از حب وبغض هاي جناحي وسليقه اي.وباز هم به نظر من شعر هاي خوب را الان ميشود در همين دوچرخه خواند و در تمامي نشرياتي كه براي كودكان ونوجوانان زحمت مي كشند.ديگر معطل اتان نمي گذارم و اين شعر را از طرف اين نوجوان كرجي تقديم مي كنم به همه شاعران ايران:

تو را مي خوانم

چرخ زنان در باد

نامت را فرياد مي كشم

بي اختيار در آب

حرف تازه اي ندارم

و نه هيچ نگاه تازه اي

حرف هايم را احساس مي كنم

و احساس هايم را تكرار

مثل شاعر هاي ديگر!



موضوع مطلب :

 
 
بالای صفحه