ر ـ پاییز
دست نوشته
۱۳۸٦/٩/۱٧ :: ٧:٢٥ ‎ب.ظ



امروز صبح كه از خواب بيدار شدم هوا گرفته بود پنجره را كه باز كردم بوي
باران پيچيد توي ذهن خواب آلودم خاطره هايم يكي يكي از گرد راه رسيدند مزرعه هاي گل محمدي و تلاقي بوي خاك وباران.لباس پوشيدم و چتر اما برنداشتم مي خواستم كه زير باران بروم مي خواستم كه خيس شوم پاييز آمده بود جدي جدي هم آمده بود اين را جنازه هاي معصوم و زرد برگ ها مي گفتند كه افتاده بودند روي زمين و زير پاي رهگذران لگدمال مي شدند هر برگي كه مثل آيه هاي قرآن براي من مقدس بودند پاييز آمده بود اين را درختان خيسي كه آماده يك خواب زمستاني مي شدند مي گفتند همه چيز زيبا بود قدم زدن در كوچه پس كوچه هاي پاييز نفس عميق كشيدن و ريه ها را از هواي تازه پر كردن. باورم نمي شد كه تهران اين شهر خطوط كج و ماوج با يك هاشور باران اينقدر زيبا مي شود رسيدم سر كوچه اما از دستفروش مهربان و خنداني كه بساطش را هميشه ولو مي كرد گوشه خيابان خبري نبود باران همچنان مي باريد ومن ديگر به زيباييهاي مسحور كننده اش فكر نمي كردم


موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه