ر ـ پاییز
دست نوشته
۱۳۸٦/۱۱/٢٧ :: ٩:۱۳ ‎ب.ظ
پنجره را باز کرد تا بوی باران خودش را ولو کند توی ذهن اتاق و آنگاه ایستاد در چارچوبش و دست گدایی اش را دراز کرد به سمت خدایانی که همیشه خدا علاوه بر مصراع اول ، همه غزلش را می ریختند کف دستش ... نمکیه... ایستاد در چارچوب پنجره و گوشهایش را گرفت...نون خشکیه ...ایستاد در... سماورشکسته می خریم.ای کاش این مردم کوچه بازاری و این فروشندگان دوره گرد آنقدر درک داشتند که می فهمیدند اگر یک شاعر به جشنواره شعر امسال نرسد چقدر بد می شود


موضوع مطلب : داستانک / شعر / شعر جشنواره ای
 
 
بالای صفحه