ر ـ پاییز
دست نوشته
۱۳۸٤/۸/۳ :: ۳:۱۱ ‎ب.ظ

                                                     

تحليلی بر شعر پشت درياها

           نگاهی به مدينه فاضله سپهری

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

مهرماه سر آغاز تولد پنجره ایست که افقهای دیگرگونه و دست نخورده را در پیشگاه انسان خسته وماشینی می گشاید ، اورا تا « کوههایی چه بلند » و« دشتهایی چه فراخ» وتا « هیچستان » به پیش می برد و آنگاه نشانی خانه دوست را به او می دهد و گاهی همچون یک پیامبر برانگیخته می شود تا « سوره تماشا » را به مردم ابلاغ کند . ومهرماه بی شک بهانه ايست تا با سپهری همسفر می شویم در کشف شهر « پشت دریاها» :

خیابانهای یکدست خاکستری و ساختمانهایی که از ارتفاع درخت فراتر رفته اند، آدمهای اتو کشیده و فرمولی و دایره هایی که هر روز صبح از خواب بیدار می شوند و می روند دنبال بدبختی اشان و شبانگاه خسته و عصبانی فارغ از همه احساسات یک « انسان » به خواب می روند تا صبح دیگر ودرمیان این هیاهوی تمدن و انبوه صدای آهنهای سر به گردونسا ، سپری صدای پای آب را می شنود و این احساس دایره بودن را درک می کند و « هیاهوی چند میوه نوبر را که به سمت مبهم ادراک مرگ جاری اند» می یابد اگر چه اهل کاشان است اما شهر او کاشان نیست او باید این وطن قراردادی را که بر اساس یک اصل سنتی – موروثی به او تعلق گرفته است را رها کند وبرود تا سرزمینی که هیچ مرز مشترکی با شهر او ندارد وشاید به همین سبب است که تنها گزینه موجود را « پشت دریاها »  می یابد ، این است که با احساس ناب یک « مسافر » تا ساحل حرکت می آید . قایقی می سازد بدون تور تا خیال همه را راحت کند که سفر او از جنس ماده نیست و دلش را از آرزوی مروارید خالی می کند تا هجرت او خال از دغدغه « مصلحت » و « منفعت » باشد.آبی ها را کنار می زند و پری های سرزمین افسانه ها را که راه وهدف ومقصد اصلی او را دچار اختلال وانحراف نکنند.در ادامه مهمترین و اساسی ترین فلسفه حرکت خویش را اینگونه بیان می کند :

« دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکس نیست که در بیشه عشق قهرمانان را از خواب بیدار کند »

و این خاک غریب یک اعتراض موازی است . اعتراض به خاک وسرزمینی است که موشک های قاره پیما به جای ماه و ستاره و خورشید ، آسمان آبی شهر را فتح کرده اند سرزمینی که پله هایش « به سردابه الکل » و « به قانون فساد گل سرخ » می رود و شهری با « رویش هندسی ، سیمان ، آهنگ وسنگ » و « سقف بی کفتر صدها اتوبوس » و همه اینها برای غربت این سرزمین کافی است . اعتراض او به این خاک غریب است به این موجود خاکی که اتفاقا نام انسان را برخود نهاده است . انسانی که به قول ملایک در مراسم آفرینش انسان : « خون می ریزد وفساد می کند » . انسانی که عصیان او نه از جنس اندیشه که از منظر غریزه است. واین انسان چگونه خواهد توانست در خاک غریبی که اسطوره دارد ، سمبلهای متعالی دارد ، قهرمان دارد ، پیامبر دارد، برود وهمه این این قهرمانها را از خواب بیدار کند .آری دور باید شد دور زا این خاک غریب که هیچ چیز در جایگاه اصلی خویش نیست . نه مرد در مفهوم مرد است و نه زن که مظهر احساسات بشری  است به سرشاری یک خوشه انگور است. نه آینه انعکاس سر خوشی هاست نه آب نور است . دور باید شد چرا که سالهاست که شب بعنوان سردمدار تاریکی و گمراهی وجهالت بر ذهن خسته انسان اکنون تاخته است.دیگر کافی است دیگر سرود شب کافی است و اکنون این انسان است که باید به رسالت برانگیخته شود نوبت نور است نوبت روشنایی و آگاهی است نوبت پنجره هاست.واکنون رسیده ایم به سرزمین موعود سپهری با طرحی تازه و معماری کاملا نوین و منطبق بر نیازهای انسان.اینجا پشت دریاهاست.شهری که پنجره هایش رو به تجلی بازندوخداوند به سبب لیاقتی که در انسان یافته است در هیات درختی آسمانی تجلی کرده است و تو پنجره را که می گشایی نه رو به جنگ نه رو به سیاهی و نکبت که رو به خدا باز میشود. واین از جنس همان پنجره هایی است که که سپهری نوبت آنها را فریاد زده بود.شهری که کبوترهایش فراتر از درک انسان به فواره هوش بشری نگاه می کنند وپای ناقص عقل را می بینند که هرگز نتوانسته است زمین بودن وزمینی بودن را رها کند .به فواره ای نگاه می کنند که در ادبیات ما همواره مظهر وسمبل رهایی محدود است آنجا که صائب می گوید :« فواره چون بلند شود سرنگون شود » ویا فواره ای از جنس دیدگاه شاملو : « ....عصیانی فواره ای که رهایی را تجربه ای می کند » . سرزمینی با کودکان شناخت و معرفت . وچینه همچنان بی جایگاه وبی فلسفه است :همانند یک شعله بی جرم و بسان یک خواب لطیف عاری از واقعیت.وخاک این سرزمین دیگر غریب نیست چراکه موسیقی احساس تو را بعنوان یک انسان با ارزشهای متعالی و انسان مبتنی بر حقیقت درک میکند.خاکی از جنس توی ایده آلیست و آرمانگرا.سی مرغ اکنون سیمرغ شده است وبه تعالی وتکامل دست یافته است.وبیهوده نیست که صدای پر مرغان اساطیر از راه میرسد.اینجا چنان انسان به اوج رسیده است که چشم انداز نگاه او و وسعت دیدگاه او هم ارز خورشید است.آری قایقی باید ساخت برای یافتن پشت دریاها آنجا که هیچ مرز مشترکی با انسان معاصر ندارد وبی گمان مدینه فاضله آرمانهای ماست.

 



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه